بازشناسی اسطوره بویا ترنج در شاهنامه
مجله زبان و ادب دانشکده ادبیات دانشگاه شهید باهنر کرمان
شماره 28، زمستان 1389، ص 1-25
آرش اکبری مفاخر
چکيده
اصطلاح «بوياترنج» تنها يکبار در شاهنامة فردوسی به کار رفتهاست. اين اصطلاح بيانگر داستان اسطورهای مستقلی است که در شاهنامه نيامدهاست. با بررسی ادبيّات اوستايی، متون پهلوی، روايات فارسی زردشتی و حماسههای شفاهی میتوان سه سرچشمه برای اين اسطوره در نظر گرفت:
1. اسطورة جمشيد و آسنخرد که در آن جمشيد، آسنخرد ربوده شده توسط اهريمن و ديوان را از دوزخ/ شکم اهريمن بازمیگرداند. 2. اسطورة جمشيد و تهمورث که در آن جمشيد برای بازگرداندن تهمورث که توسط اهريمن بلعيده شده، دست در تن دوزخی او فرو برده و تهمورث را بيرون میکشد، اما دست او پوسيده شده، بوی بد میگيرد و با گميز درمان میشود. 3. اسطورهای در حماسههای شفاهی که در آن دست رستم در اثر فرو بردن در شکم ديو سپيد بوی بد میگيرد و او همواره ترنجی طلايی پر از بوی خوش در دست دارد. در اين مقاله با توجه به اين سه سرچشمه، بنيادهای اسطورهای بوياترنج بازشناسی گرديده و سپس اين اسطوره بازسازی شدهاست.
کليد واژه
بوياترنج، آسنخرد، فرّه، اهريمن، جمشيد، تهمورث، هفتخان رستم.
مقــــــدمه
اصطلاح «بوياترنج» تنها يکبار در شاهنامه به کار رفتهاست. هنگامی که رستم به مهمانی اسفنديار، شاهزادة ايران، میرود، بوياترنجی در دست دارد:
و زآنپس بفرمود فرزنــد شــاه که کرسیّ زرّين نهد پيش گــاه
بيــامد بر آن کرسی زر نشست پر از خشم بوياترنجی به دست
(شاهنامه: 5/ 344/ 625-626)
فردوسی دربارة اينکه چرا رستم بوياترنجی در دست دارد، هيچ پيشينه و توضيحی نياورده، اما در حماسههای شفاهی اين روايت آمدهاست: هنگامی که رستم ديو سپيد را میکشد و جگر او را بيرون میآورد، دستش برای هميشه بوی بد میگيرد. پزشکان که از درمان اين بوی بد ناتوانند، عطردانی از طلا به شکل ترنج با سوراخهای ريز برای رستم میسازند و آن را پر از عطر و گلاب میکنند. از آن پس رستم همواره اين ترنج بويا را در دست میگيرد تا بوی بد دستش آشکار نشود.
فروبردن دست در شکم ديو سپيد، بوی بد دست رستم و درمان آن با بوياترنج، يادآور اسطورة جمشيد و تهمورث است. در اين اسطوره، هنگامی که تهمورث سوار بر اهريمن، بر فراز البرزکوه است، اهريمن او را بر زمين انداخته و میبلعد. جمشيد به راهنمايی سروش، اهريمن را با وعدة لواط به نزد خود میخواند. هنگامی که اهريمن برای اين کار آماده میشود، جمشيد دست خود را از پشت در شکم اهريمن فروبرده و تهمورث را بيرون میکشد. پس از آن دست جمشيد پوسيده شده و بوی بسيار بدی میدهد. او از مردم گريخته، به بيابان میرود و میخوابد. در اين هنگام گاوی بر دست جمشيد گميز(ادرار) میکند و دست او بهبود میيابد.
اين داستان حلقة پيوند اسطورة بوياترنج به اسطورة بنيادين؛ جمشيد و آسنخرد است. در اين اسطوره، اهريمن و ديوان، آسنخرد را دزديده و به دوزخ میبرند. جهان دچار بینظمی و آشوب میگردد تا اينکه جمشيد به دوزخ رفته، آسنخرد را بازمیگرداند.
ترکيب اين سه داستان يادآور داستان رفتن رستم به سرزمين دوزخی مازندران برای نجات کاوس و بازگرداندن نور چشمان اوست که توسط ديو سپيد بلعيده شدهاست. رستم دست خود را در شکم ديو سپيد فرو برده، نور را به چشمهای کاوس و کاوس را به ايران بازمیگرداند.
جمشيد و آسْنخرد
در گزارش مينویخرد(26. 32) جمشيد پيمان گيتی؛ آسنخرد را که آن نادان بدکار؛ اهريمن بلعيدهبود از شکمش بيرون میآورد. اين رويداد فرخنده در روز ششم فروردين ماه؛ خرداد روز اتفاق میافتد(رساله ماهفروردين خردادروز: 10؛ آثارالباقيه: 331). در گزارش دينکرد کردار اهريمن به ديوان انتقال میيابد:
پيش از آنکه جمشيد به پادشاهی برسد، ديوان آسنخرد[1] را دزديده و به دوزخ میبرند. جمشيد برای بازگرداندن آسنخرد با معجزه و فرّه ايزدی با تن خويش به دوزخ میرود. او سيزده زمستان در پيکر ديوان در دوزخ زندگی میکند و با چارهگری و هنرمندی رازابزاری را که ديوان به وسيلة آن شکست میيابند و پادشاهی خود را بر مردم از دست میدهند، از آنان بازمیستاند و آنان را شکست میدهد. بدين ترتيب جمشيد آسنخرد را از دست ديوان نجات داده و آن را از دوزخ به گيتی و ميان مردم باز میگرداند و بیمرگی را به آفرينش اورمزد میبخشد (Dēnkard: 3. 286)[2]. پس از اين شکست، ديوان از پادشاهی برکنار میشوند، چيرگی ديو آز از بين میرود، افراط و تفريط جای خود را به آسنخرد ايزدی میدهد و مردم به ميانهروی رفتار میکنند.
آسنخرد، خرد سرشتی آدمی است که با آن زاده میشود و در برابر آن، گوشان سرودخرد[3]؛ خرد آموزشی انسان قرار دارد(يسنا: 22. 25؛ 25. 6؛6.262,E45d Dēnkard:)[4]. اين دو خرد با سرچشمة اهورايی(گاتها: 31. 11) نخست بر امشاسپند بهمن پديدار شده و او دارندة آنهاست. اهورامزدا نخست مينوی آسنخرد را آفريده و اهريمن نيز در برابر آن شهوت بيراهکننده را آفريده است(Bundahišn: 26.17; 5.1). ايزد مهر دارندة برترين پاية آسنخرد و اَشی، ايزدبانوی دانش، بخشندة آن است(يشت: 10. 107؛ 17. 2). اهورامزدا به ياری آسنخرد آفريدگان را در مينو و گيتی آفريده و آنان را نگهداری و اداره میکند و در رستاخيز نيز اهريمنان را به ياری آن از بين میبرد(مينوی خرد: ديباچه. 49؛ 56. 7-8). نماد آسنخرد در گيتی ميانهروی و داد است((Dēnkard:3.286.
چو خشنود باشی، تن آسان شوی و گر آز ورزی، هـراسان شوی
... ز کار زمــانه ميـــانه گزين چو خواهی که يابی به داد آفرين
چو خشنود داری جهـان را به داد توانگـر بمـــانی و از داد شـاد
همه ايمـــــنی بايد و راستی نبـايد به داد انـــدرون کاستی
چو شاهی بکاهی، بکـاهد روان خــــرد گردد اندر ميان ناتوان
(شاهنامه: 6/ 270/ 14-19)
آدمی بايد همانند بهمن آسنخرد و گوشانسرودخرد را با هم داشته باشد تا به برترين زندگی برسدBundahišn:26.17) ؛ اندرز اوشنر دانا: 55)؛ زيرا آسنخرد تن را از گناهکردن میپايد، فرجام تن را نمايان میکند، به توشة آخرت میافزايد و از کاستن آن جلوگيری میکند.
گوشان سرودخرد، راهنمای آدمی در شناخت راه و روش نيک است و در سپردن آن راه و روش تلاش میکند. از آينده آگاهی میدهد و آموختن از آنچه در گذشته رویداده را گوشزد میکند (يادگار بزرگمهر: 45-46).
چنين داد پاسخ که دست خــــرد ز کــــردار آهَرمنان بگـــــذرد
ز شمشير ديوان خــرد جوشنست دل و جان دانا بـــدو روشنست
گذشتهسخن ياد دارد خــــــرد به دانش روان را همی پـرورد
خــــرد باد جان تو را رهنمون که راهی درازست پيش اندرون نده آگروی در شناخت راه و روش نيک است و در سپردن آن راه و روش تلاش می
(شاهنامه: 7/ 292/ 2496-2499)
در يکی از روايات فارسی زردشتی؛ كتاب وصف امشاسپندان آمده است که اهريمن و ديوان خرد جمشيد را میدزدند و پس از آن او به دست ضحاک ارّه میشود:
چو بر سال هفتصد گذشته چنون که شيطان رهی يافت آمــد برون
بيامد چـو در پيش جمشيد شاه خــرد از تنش برد از آيين [و][5] راه
به جمشيد کرد آن زمان دشمنی که او کرد بسيار کبـــــر و منی
پس آنگاه ضحّاک آمــد پديـد به کينه ميـــــانش به ارّه بريد
(روايات داراب هرمزديار: 2/ 172/ 28-31)
اين روايت بازماندهای از دزديدهشدن آسنخرد است و در واقع حلقة پيوندی است تا دزديدهشدن و بازگرداندن آسنخرد به دزيده شدن و بازگرداندن فرّه ايزدی دگرگون شود. در شاهنامه نشانی از دزديدهشدن خرد به دست اهريمن و ديوان وجود ندارد، بلکه سخن از گريختن فرّه و بازگرداندن آن است.
البته در شاخة ديگری از دگرگونی در اسطورة پيمان گيتی؛ آسنخرد، پيمان به پيمانه دگرگون میشود. جمشيد به دوزخ رفته و پيمانه را به گيتی بازمیگرداند(رساله ماهفروردين خردادروز: 10). در گردشی ديگر پيمانه به جام جهاننمای دگرگون میشود. بنابر اين اسطوره جمشيد از اين جهان گذرمیکند(گويا به دوزخ میرود) و در پی اين سفر او دارندة جام جهاننما میشود(دستنويس ج4: 135. 18-19).
يکی از کردارهای اهريمن و ديوان در برابر اهوراييان، تلاش برای ربودن فرّه است. با ربودن فرّه، پادشاه به اهريمن میگرود و تاج و تخت شاهی خود را از دست میدهد. در آغاز آفرينش جدال بزرگی بر سر به دست آوردن فرّه ميان اهورا و اهريمن صورت میپذيرد. در اين نبرد، بهمن، ارديبهشت و آذر، اهورا را ياری میکنند و اکَمَن، خشم، اژیدهاک و سپيتور، اهريمن را. بارزترين نبرد ميان آذر و اژیدهاک صورت میگيرد که در پايان، اژیدهاک از آذر شکست خورده و فرّه به دريای فراخکرت میجهد. اَپَمنبات، ايزد آبها، آرزو میکند که فرّه را از ژرفای دريا به دست آورد(يشت: 19. 49- 51).
افراسياب تورانی تباهکار در آرزوی ربودن فرّه ناگرفتنی، سه بار برهنه میشود و به دريای فراخکرت میجهد، اما هرسه بار در حال ناسزاگويي از آب بيرون میآيد. او همچنين همة هفت کشور زمين را در جستجوی فرّ میپيمايد، امّا به آن دست نمیيابد(يشت: 19. 56-64، 82).
در اوستا، متون پهلوی، عربی و فارسی از شاهان و پهلوانانی نام بردهشده که فرّه ايزدی از آنان میگريزد. اهريمن و ديوان، نخستين نقش را در ربودن فرّه ايزدی برعهده دارند. آنها با نفوذ در فرد فرّهمند باعث میشوند که فرّه ايزدی از او رویگردان شود. اين امر زمينة چيرگی اهريمنان را بر سرزمين ايران و مردم فراهم میکند.
در برابر اين کردار اهريمن و ديوان، پهلوانان اهورايی و ايرانی وظيفة بازگرداندن فرّهايزدی را بر عهده دارند. هنگامی که فرّه از جمشيد میگريزد، او صد سال به همراه خواهرش به درياچة زره میرود(روايت پهلوی: 7؛ Jāmasp Nāmak: 4)[6] تا شايد بتواند فرّه را دوباره بازگرداند. اين رفتار جمشيد که يادآور تلاش اپمنبات و افراسياب برای بازآوردن فرّه از درياست، ناکام میماند و او به دست ضحّاک کشته میشود.
در شاهنامه در پادشاهی نوذر پس از آنکه فرّه از او میگريزد، جهان رو به ويرانی مینهد و بزرگان به سام پيشنهاد پادشاهی میدهند، اما سام که در انديشة باز آوردن فرّه است، از آنان میخواهد که بر سر پيمان بازگردند:
من آن ايزدی فـــــرّ باز آورم جهان را به مهــــرش نياز آورم
شما زين گذشته پشيمان شويد به نوّی ز سر بازِ پيمــــان شويد
(1/ 288/ 42-43)
آنان پس از شنيدن سخنان سام از گفتة خويش پشيمان شده و بر سر پيمان خود بازمیگردند. سخن گفتن از پيمان گويا اشارهای به پيمان گيتی است که از آسنخرد سرچشمه گرفتهاست. با پيمان بزرگان و تلاش سام، جهان رو به آبادی مینهد. بزرگان با پوزش به درگاه نوذر بازگشته و به جان و دل کهتر نوذر میشوند. آبادانی جهان و کهتری بزرگان نشانة بازآوردن فرّه توسط سام است:
برافـــروخت نوذر ز تخت مهی نشست اندر آرام با فـــــرّهـی
(/ 288/ 50)
در آغاز جنگ گشتاسپ و ارجاسپ، هنگامی که گشتاسپ میخواهد از به ميدانرفتن خانوادة خود جلوگيری کند، جاماسپ به او میگويد:
گر ايشان نباشنــد به پيش سپاه نهاده به سر بر کيـــانی کـــلاه،ورد(مينویش بيرون مینجات داده و آن را از دوزخ به گيتی و ميان مردم باز می از دست بدهند، با چاره
که يارد شدن پيش ترکان چين؟ که بازآورد فـــــــرّة پاک دين؟
(5/ 117/ 430-431)
اين انديشة اسطورهای به عنوان يکی از بنيادهای شهرياری در دورة ساسانی رواج داشته است. نرسی[7](293-303م)، پسر شاپور اول، پيش از برتخت نشستن، شاهد پادشاهی برادرش هرمزد اول، برادر ديگرش بهرام اول و پسر و نوة او، بهرام دوم و بهرام سوم، سکانشاه، بود. او در سنگنوشتة پايکولی[8] مینويسد: پس از آنکه بهرام سوم، سکانشاه، به ياری اهريمن و ديوان تاج بر سر مینهد(NPi: A.2) شاهزادگان و بزرگان از نرسی میخواهند تا از ارمنيه به سوی شهر ايران رهسپار شود و فرّه، قلمرو شهرياری، گاه و مقام خويش و نياکانش را از ايزدان بپذيرد و آنها را از سکانشاه بازپس گيرد(B.3-4 NPi:). او برای بازپس آوردن فرّه به راه میافتد و نامهای به سکانشاه مینويسد. سکانشاه تاج از سر مینهد و تخت شاهی را رها میکند. پس از آن فرّه يزدان و خدايي شهر به نرسی بازمیگردد و او لقب «افزودفرّه» میگيرد(NPi: E.2-3).
«افزونفرّه» نمايندة قدرت بيشتر به سبب فرّه بيشتر است[9] که يادآور «افزونیخرد» است. اهوراييان در فرشگرد، بازسازی و درخشانسازی جهان، به ياری اين خرد در انديشة خود يکديگر را میبينند و میپرسند، همانگونه که اکنون مردم با چشم و زبان يکديگر را میبينند و میپرسند (وزيدگیهای زادسپرم: 35. 18)بنابراين «افزونیخرد» نمايندة درک و دريافت بيشتر و افزون شدة گوشان سرودخرد است.
در دگرگونی اساطير، آسنخرد جای خود را به فرّهايزدی میدهد و گسيختن فرّه از پادشاهان همانند آسنخرد باعث بینظمی در جهان میشود. برجستهترين و کاملترين نمونة از دست دادن فرّه، پنهان کردن آن توسط اهريمن و ديوان و به دست آوردن دوبارة آن، مربوط به فرّه کاوس است.
بنا بر روايت دينکرد و بندهش، پس از آنکه کاوس بر هفت بوم، ديوان و مردمان چيره میشود و فرمانش در همهجا گسترش میيابد، ديوان انديشة او را گمراه میکنند(Bundahišn:33.8). او شاهی آسمان را آرزو میکند و به جنگ آسمان میرودDēnkard: 9.21.4) ). کاوس نخست اوشنر[10]، وزير دانا و زيرک خود را(يشتها: 13. 131[11]؛ Pāzand Texts: Afarin; 6.2) که به «همهخرد»(Dādistan-ī Dēnīg: 37.34) نامبردار است، میکشد. اَوشنَر با کارهای نابخردانة کاوس مخالفت میکند و کشتهشدن او نشانة از دست دادن آسنخرد برای کاوس است. Bundahišn:33.8; Dēnkard: 7. 1. 36) ). اين وزير دانشمند دانش خود را از فرّه جمشيد به دست میآورد و يکی از جلوههای فرّه جمشيد که آسنخرد اوست به اوشنر میپيوندد. همانگونه که فرّه او در سه جلوة ديگر به مهر، گرشاسپ و فريدون میپيوندد(Dēnkard:7.1.25,32,36؛ يشت: 19. 35-38).
با چيرگی ديو آز بر کاوس و کشتهشدن اوشنر، نماد آسنخرد، کاوس به کارزار آسمان میرود. فرّه به پيکر آهو[12] از کاوس و همة سپاه جدا میشود و سپس دادار فرّه را به خود بازمیخواند Bundahišn:33.8; Dēnkard: 9. 21.7) ).
در روايت دينکرد 9. 21.11))[13]، پس از ستاندن فرّه از کاوس، سپاه او از بلندای آسمان به زمين میافتند، اما خود کاوس همچنان تا دريای فراخکرت در پرواز است. نريوسنگ، پيامآور اهورامزدا، در پی کاوس میتازد تا او را بکشد، اما فروهرِ کيخسروِ نازاده، بانگی بلند برمیدارد که مبادا کاوس را بکشی؛ زيرا از او سياوش زاده میشود و از سياوش من زاييده میشوم که پادشاه تورانی، افراسياب، را گريزان میکنم. با سخن فروهرِ کيخسرو، نريوسنگ آرام میگيرد و کاوس زنده میماند
در روايت بندهشن(33.8-10) پس از آنکه کاوس از آسمان سرنگون میافتد و فرّه از او گرفته میشود، همراه با بزرگان ايرانی در سرزمين هاماوران به بند کشيدهمیشود. در اين زمان تازيان و افراسياب به ايرانشهر میتازند و ويرانی به بار میآورند تا اينکه رستم سپاه میآرايد و کاوس و ايرانيان را از بند میرهاند. افراسياب از ايران میگريزد و ايرانشهر آبادان میشود.
روايت دينکرد و بندهشن دو روايت از يک داستان است. در هر دو روايت هستة مشترک داستان عبارت است از: چيرگی ديو آز بر کاوس، از دست دادن آسنخرد و رفتن به آسمان، گرفته شدن فرّه از کاوس و زنده ماندن او. در اين دو متن از بازگشت فرّه که آسنخرد نيز جلوهای از آن است، سخنی به ميان نيامدهاست.
روايتهای پهلوی به متون عربی و فارسی راه میيابند، اما در اين گذر دچار تغييراتی میشوند. در اينجا روايت نهايهالارب، غررالسير و شاهنامه را که با موضوع بازگرداندن فرّه در پيوندند، مورد بررسی قرارمیگيرد:
در روايت نهايهالارب[14]، هنگامی که پادشاهی کاوس اوج میگيرد و پادشاهان دنيا فرمانبردار او میشوند، کاوس شکر نعمت بجا نمیآورد، کفران میورزد و تصميم میگيرد تا به آسمان برود. او سه شبانه روز در آسمان پرواز میکند تا اينکه از آسمان به زمين فرومیافتد. خداوند بر او خشم میگيرد و مردم نيز به دشمنی با او برمیخيزند(تجاربالامم فی اخبار ملوک العرب و العجم: 97).
در اين روايت سخن از خشم خداوند و دشمنی مردم به ميان آمده که نشانهای از گريختن فرّه از کاوس است. اين روايت کهنتر از روايتهای غررالسير و شاهنامه است و ويژگیهای روايت دينکرد و بندهش را دارد.
در غررالسير، روايت دينکرد و بندهش درهم تنيده میشوند و از آن دو داستان مستقل به وجود میآيد:
1) داستان هاماوران
اهريمن در چهرة جوانی زيبا به همراه نوازندگانی به دربار کاوس میآيد. ديو با ساز و آواز به توصيف آب و هوا، باغها، گلها، ميوهها و زيبايیهای يمن و نيز سودابه، دختر پادشاه يمن، میپردازد. کاوس با شنيدن آوازة سودابه روی به هاماوران مینهد. پادشاه يمن، کاوس و يارانش را در چاهی به بند میکشد و سنگ بزرگی بر سر چاه مینهد. رستم برای نجات کاوس و يارانش به يمن رفته، آنان را از بند میرهاند و به ايران بازمیگرداند(غرر اخبار ملوك الفرس: 156-163).
2) داستان به آسمان رفتن کاوس
خداوند پادشاهی جهان و جهانيان را به کاوس میدهد، اما کاوس با آمدن ديوان خرد خود را از دست میدهد، ادعای خدايی میکند و به آسمان میرود. او در سرزمين سيراف که بدترين مکانهاست، به زمين میافتد. خواست خدا آنگونه است که کاوس زنده بماند تا سياوش از او و کيخسرو از سياوش زادهشود و افراسياب را نابود کند. کيکاوس پس از زندهماندن، از مردم دوری میگزيند و آنقدر به درگاه خداوند گريه و زاری میکند تا فرّه به او بازگردانده میشود(غرر اخبار ملوك الفرس: 165- 167).
روايت دينکرد و بندهش در شاهنامه به سه داستان تبديل شدهاست:
1) داستان مازندران
اهريمن در پيکر رامشگری به دربار کاوس میآيد. او با نواختن ساز و خواندن سرود، انديشة کاوس را گمراه میکند و او را برای رفتن به مازندران تشويق میکند. کاوس دچار خودبزرگبينی میشود، فرّه و بخت خود را از جمشيد و ضحاک و کيقباد افزونتر میداند و به سوی مازندران حرکت میکند. پادشاه مازندران از ديو سپيد ياری میخواهد. ديو سپيد جهان را تيره و تار میکند و روشنايی را از بين میبرد تا بتواند در کاوس نفوذ کند و فرّه ايزدی را از او بربايد.
کاوس، پهلوانی را به سوی زاولستان روانه میکند و ماجرا را در نامهای برای زال بيان میکند. او از گريختن بخت و فرّه ايزدی که به گونة رفتن نور از چشمهايش جلوهگر شده، سخن میگويد. کاوس میداند که به دليل نداشتن فرّه ايزدی شايستگی پادشاهی را از دست داده و گنجها و لشکريان او به دست ديوان افتادهاست. در چنين موقعيتی که چشمهای او نابينا شده، فرّه ايزدی بيهوده تباه شده، تاج و تخت نگونسار شده و او به خواری در دست ديوان گرفتار است، هر لحظه امکان دارد که جان خود را نيز از دست بدهد.
رستم برای بازگرداندن نور[15] و کاوس به راه میافتد. ديو سپيد همانند اهريمن که آسنخرد را بلعيده و به دوزخ برده ، نور را بلعيده و به درون غاری تاريک در مازندران بردهاست:
گذر کرد بايد بـر اين هفت کوه ز ديوان به هـر جای بينی گروه
يکی غار پيش آيدت هولنــاک چنان چون شنيـدم تلی بیمغاک
... به غار اندرون گاه ديو سپيـد کزو هست لشکر به بيم و اميـــد
(شاهنامه: 2/ 40/ 535-536، 538)
در داستان مازندران کردار اهريمن از دزديدن و بلعيدن آسنخرد و فرّه به دزديدن و بلعيدن نور دگرگون میشود. البته اين کردار برگرفته از اساطير مانوی است که در آن اهريمن و ديوان، نور انسان نخستين و همراهانش را بلعيده و آنان را در سرزمين تاريکی در درون مغاکی به بند میکشند. در راستای بلعيدهشدن نور، دوشيزة روشنی با برهنهنمايی خود باعث آزادشدن پارههای نور زندانیشده در تن اهريمن و ديوان از راه انزالشان میگردد. مهر ايزد با روشنی بزرگ به مرز روشنی و تاريکی میرود، دست راستش را از مرز تاريکی دراز کرده و هرمزدبغ را بالا میکشد و با خود به بهشت روشنی میآورد(زبور مانوی: مزامير بما، 223).
در گردشی ديگر در سرودی به زبان کُردی مربوط به قرن هشتم هجری، کردار اهريمن از بلعيدن خرد، فرّه و نور به بلعيدن روح دگرگون میشود. بنابر اين اسطوره، ارواح در دنيای خود روز و شب بيدارند. آنان بدون هيچگونه خورد و خوراکی هميشه هوشيارند و ماية زندگانی آنان نور است. تا اينکه اهريمن صدهزار از اين ارواح را بلعيده، به قلة چرخ سيار رفته و ناپديدمیشود. احمد مختار، يکی از بزرگان آيينی، که تجلی نور ذات الهی است، با راهنمايی پدر و پير خود اهريمن را دستگير کرده، بر روی دار میبندد. ارواح زندانیشده در تن اهريمن آزادشده و به تنهای خود بازمیگردند(نامة سرانجام: بارگهبارگه، 56/ ديوانَ گَورَه: کلام 72پير، 261-262).
رستم نيز همانند جمشيد که به دوزخ میرود و آسن خرد را (به روايت مينوی خرد از شکم اهريمن) بازمیگرداند، به درون غار هولناک ديو سپيد در سرزمين دوزخی مازندران میرود. رستم به نبرد با ديو سپيد میپردازد، شکم او را پاره میکند. سپس جگرش را بيرون کشيده، فرّه را آزاد کرده و دوباره به کاوس بازمیگرداند.
فرو بــرد خنجر دلش بر دريد جگرش از تن تيــره بيرون کشيد
(شاهنامه: 2/ 43/ 582)
با بازگرداندن نور؛ فـرّه[16] که در جگر ديو سپيـد پنهان بود، فـرّه ايـزدی به کـاوس برمیگردد. کاوس- همانگونه که نوذر پس از بازگرداندن فرّه توسط سام، دوباره به شاهی مینشيند- پس از بينايی چشمانش بار ديگر شايستگی پادشاهی میيابد:
به چشمش چو اندر کشيدند خون شد آن تيرگی از دو ديدش برون
نهادند زير انـدرش تخت عاج بياويختــــند از بــر عاج تاج
نشست از بر تخت مازنــدران ابا رستم و نامـــــــور پهلوان
(شاهنامه: 2/ 44/ 601-603)
همانگونه که پس از رفتن جمشيد به دوزخ و بازگرداندن آسنخرد و ستاندن پادشاهی از ديوان، آفرينش اورمزد بیمـرگ میشودDēnkard:3.286) )، پس از شکست شاه مازندران از رستم و از بين رفتن چيرگی ديوان، پادشاهی به کاوس و نظم و ميانهروی آسنخرد به جهان برمیگردد:
جهان چون بهشتی شد آراســته پر از داد و آگنـــــده از خواسته
(شاهنامه: 2/ 65/ 885)
1) داستان هاماوران
کاوس پس بازگشت فرّه ايزدی به او و پيروزی بر شاه مازندران، رو به بزرگی مینهد. در پی فرّ کاوسشاه جهان آبادان میشود. کاوس که در آرزوی جهانگيری است، برتنی کرده، به کشورها میتازد، مرزها را درهم میريزد و دست به کشتار و خونريزی میزند. مدتی نمیگذرد که در پی بیعدالتیهای کاوس، فرّه ايزدی او کمرنگ شده، گلستان کشور به خارستان دگرگون میشود. کاوس به مهمانی شاه هاماوران میرود. شاه هاماوران شبانه کاوس و پهلوانان همراه او را دستگير و در دزی زندانی میکند. پس از اسارت کاوس و خالی ماندن تخت شاهی، اعراب برای به دست آوردن تاج شاهی، شورش میکنند و افراسياب نيز به ايران روی مینهد.
رستم برای نجات کاوس به سوی هاماوران لشکر کشيده، کاوس و پهلوانان ايرانی را از زندان آزاد میکند. اين آزادی کاوس برابر است با بازگشت فرّه ايزدی به او که همانند خورشيد میتابد. پس از آن کاوس بر تخت شاهی نشسته و به ايران باز میگردد. او افراسياب را از ايران میراند. در پی فرّهمندی او، ايران پر از آبادی و داد و فرّهی میشود(شاهنامه: 2/67-94).
2) داستان به آسمان رفتن کاوس
پس از ماجرای هاماوران و بازگشت فرّ به کاوس، مردمان، ديوان و پريان، فرمانبردار او میشوند. کاوس کاخی بلند برفراز البرز کوه میسازد. روزی اهريمن و ديوان انجمنی فراهم میکنند. پس از آن يکی از ديوان در پيکر غلامی به نزد کاوس میرود تا انديشة او را از يزدان بيراه کند و فرّه ايزدی را از او بگيرد. ديو با ستايش از فرّ کاوس، برتربينی را در وجود او بيدار کرده و او را برای رفتن به آسمان تشويق میکند. کاوس فريب خورده و به آسمان میرود. او از آسمان به زمين میافتد و فرّه ايزدی از او جدا میشود. بيشتر سپاهيان کاوس نابود میشوند، اما او زنده میماند؛ زيرا:
نکردش تبـاه از شگـفتی جهان همی بودنی داشـت اندر نهـان
سياوش ازو خواست آمد پديد ببايست لختی چمـيد و چريد
(شاهنامه: 2/97/394- 395)
کاوس که از تخت و تاج شاهی دور مانده و فرّه خود را از دست داده، از گناه خود پوزش میطلبد. او برای بازپسگرفتن فرّه ايزدی، چهل روز در پيش يزدان بر پای ايستاده و گريه میکند تا آنکه مورد بخشش قرار میگيرد. اين بخشش، اشارهای است از بازگشت فرّه ايزدی به کاوس؛ زيرا پس از آن، سپاه با آگاهی از فرّهمندی کاوس به درگاه او میآيند. کاوس فرّهمند بار ديگر بر تخت شاهی مینشيند و تاج بر سر میگذارد(شاهنامه: 2/ 95-101).
در سه داستان شاهنامه به روشنی رستم، کاوس را نجات میدهد و به گونهای نمادين فرّه را به او بازمیگرداند، اما نکتة مهمی که در داستان مازندران وجود دارد و اسطورة جمشيد و آسنخرد را به اسطورة جمشيد و تهمورث پيوند میدهد، آن است که رستم جگرگاه ديو سپيد را پاره کرده، دست در شکمش میکند و جگرش را بيرون میکشد.
جمشيد و تهمورث
داستان جمشيد و تهمورث يکی از روايات زردشتی است که تحت تأثير اسطوره جمشيد و آسنخرد قراردارد و گويي دگرگون شدة آن است. اين داستان به خط و زبان پهلوی متأخر که بينابين فارسی ميانه و پهلوی کلاسيک با فارسی دری است(دستنويس م. او29: 168- 193) آمدهاست. از اين داستان دو روايت ديگر نيز وجود دارد: روايت بهمن پُونجيه[17] به نظم فارسی زردشتی (روايات داراب هرمزديار: 1/ 311-315) و روايت شاپور بَروچی[18] به نثر فارسی زردشتی Peršian Rivāyats of Hormazyār Faramārz: 297-298). .(The
اکنون چکيدة داستان بنابر اين سه روايت، با توجه به پيشينة اسطورهای آن از ادبيات اوستايی و پهلوی و همچنين بررسی همسانیهای آن با شاهنامه و حماسههای شفاهی آورده میشود. اين داستان ميتواند راهنماي ما در بازشناسي اسطورة بوياترنج باشد.
1) تهمورث ديوبند، اهريمن را سی سال به بند میکشد و همانند بارهای بر او مینشيند(يشت: 19. 28-29؛(Dēnkard: 7.1.19 .
برفت اهـرمن را به افسون ببست چو بر تيــــزرو بارگی برنشست
زمان تا زمان زينش بــرساختی همی گِــرد گيتيش بـــرتاختی
(شاهنامه: 1/ 36/ 27-28)
اهريمن در رنج و درد بسيار به سر میبرد تا اينکه راهی برای نجات خود میيابد. او همسر تهمورث را با وعدة عسل و ابريشم فريب داده و از او میخواهد هنگامی که تهمورث به خانه برمیگردد، از او بپرسد آيا هنگام سواری بر اهريمن و تاختن بر فراز البرز، زمانی هست که دچار ترس شود. پس از بازگشت تهمورث از سفر، زن پرسش اهريمن را مطرح میکند. تهمورث در پاسخ میگويد تنها هنگامی که سوار بر اهريمن از البرزکوه به زير میآيد، میترسد. فردای آن شب تهمورث بر اهريمن سوارمیشود. اهريمن در سراشيبی کوه از دستورات تهمورث سرپيچی کرده، او را از پشت خود به زمين میاندازد. اهريمن بیدرنگ خود را به تهمورث رسانده، دهان خود را میگشايد و او را میبلعد[19]. پس از آن با شتاب خود را به دوزخ میرساند و در آنجا سرنگون فرومیافتد(دستنويس م. او29: 3. 7-33؛ (Peršian Rivāyats: 298. 1-8.
ز زينش فکند و زفـــر کرد باز به دم در کشيد آن سر سرفــراز
به اشکم فـــرو برد آن بد نژاد و آنجــــــا گريزيد ماننـد باد
(روايات داراب هرمزديار: 1/ 313/ 5-6)
2) راز گمشدن تهمورث پوشيده میماند تا اينکه پس از گذشت روزگاری جمشيد به پادشاهی میرسد و به جستجوی شاه/ برادر میپردازد. سروش به نزد جمشيد میآيد و او را از رويداد آگاه میکند. جمشيد از سروش میخواهد طلسمی/ زينابزاری/ حکمتی به او بياموزد تا بتواند شاه را از شکم اهريمن خارجسازد. سروش، جمشيد را راهنمايی میکند تا برای پيروزی بر اهريمن از دو شيوة ساز و آواز و لواط که خوشايند اهريمن است، بهره گيرد(دستنويس م. او29: 3. 34-46؛ (Peršian Rivāyats: 298. 15-20
همانگاه جمشيد شد سوی دشت ميـــان بيابان به کنجی نشست
بخوانــدش سرود گجسته گنا سرودش چو بشنيد اهـر[يـ]منا
بيــــامد به نزديک جم ايستاد جم آنگه سرودش بخوانده زياد
بسی گشته خوشحال ابليس زان نشسته به نزديک جم شادمــان
(روايات داراب هرمزديار: 1/ 313/ 24- 28)
در شاهنامه نيز به علاقة اهريمن و ديوان به ساز و آواز اشاره شدهاست. اهريمن در پيکر نوازندهای به دربار کاوس میآيد و انديشة او را گمراه میکند. رستم و اسفنديار نيز در هفتخان برای به دام انداختن زن جادو از ساز و آواز بهرهمیگيرند. البته رستم به گونة ناخودآگاه(2/ 29-32) و اسفنديار با خودآگاهی(5/ 235-239).
لواط از آن روی مورد علاقة اهريمن است که او آفريدههای اهريمنی خود را از اين راه آفريده است(مينوی خرد: 7. 10). اين کار در نزد اهوراييان بسيار زشت و نکوهيده است تا آنجا که اگر کسی به اين کار تن دهد از ديوان به شمار میرود(ونديداد: 8. 31-32) سزای او مرگ است(روايت پهلوی: 41) و در آن گيتی روانش در دوزخ، در کالبد زشتترين ديوان نمايانده میشود(Dēnkard: 3.25.11-12). جمشيد از اين ترفند برای به دام انداختن اهريمن و بيرونآوردن تهمورث از شکم او بهره میبرد.
3) جمشيد از اهريمن میخواهد تا با هم لواط کنند، اما شرط میکند که نخست او و سپس اهريمن کام بگيرد. اهريمن با خوشحالی خم میشود. جمشيد، دست خود را که در پارچهای پيچيده، در پشت اهريمن فرومیکند. او تهمورث را از تن اهريمن بيرون آورده و بر زمين میاندازد. سپس میگريزد و به پشت سر خود نيز نگاه نمیکند. اهريمن به دنبال او میدود، اما به او نمیرسد و زار و ناتوان در جايگاه تاريکی، دوزخ، فرو میافتد. پس از آن جمشيد بازمیگردد، تهمورث را شسته و در دخمه مینهد.
دست جمشيد در اثر فروبردن در شکم اهريمن، دچار بيماری شده، پوسيده و پلاسيده میشود. جمشيد با خود میانديشد که اگر بوی بد دست او به مردم برسد، آزرده میشوند، ذات آنها رو به تباهی مینهد و جهان سياه و ويران میشود. به همين سبب از مردمان دور شده و در صحرا اقامت میگزيند. او برای درمان درد و بوی بد دستش از اهورامزدا ياری میخواهد (دستنويس م. او29: 3. 50-56؛ (Peršian Rivāyats: 298. 25-30.
که گر بوی زين دست با آدمين رسد زان تنش نيـــز گردد چنين
وزين بوی درّد هم از يکدگر بگردد تبـــه آدمين سر بســــر
(روايات داراب هرمزديار: 1/ 314/ 11-12)
جمشيد در خرداد روز از فروردينماه استودان را بنا مینهد و تهمورث را در آنجا میگذارد؛ همان روزی که آسنخرد را از دوزخ برمیگرداند(رسالة ماه فروردين خردادروز: 11). با توجه به اين همزمانی میتوان گفت که در اين اسطوره آسنخرد به تهمورث دگرگون شده، اما در شاهنامه به طور مستقل هردو روايت بازگرداندن نور؛ آسنخرد و رهايی کاوس؛ تهمورث در کنار هم آمدهاست.
جمشيد به سبب بوی بدی که از دست او میآيد و برای آنکه به مردم آزار نرساند به صحرا و بيابان میرود و از مردم دوری میگزيند. در شاهنامه نمونة اين اسطوره ديده نمیشود، اما در حماسههای شفاهی به روايت مردم، هنگامی که سام فرزندش را به کوه میاندازد، گرفتار بيماری سختی میشود. مردم او را از شهر بيرون میکنند؛ زيرا بوی بسيار بدی از او میآيد و مردم از اين بوی بد فرار میکنند. مردم هنگام رفتن به نزد سام بايد برخلاف جهت باد به سوی او بروند؛ زيرا بوی بد او همه را از پای درمیآورد. با بازگرداندن زال، خداوند سام را میبخشد و او بهبود میيابد(مردم و فردوسی: 65).
در اين روايات شفاهی، دو روايت ديگر نيز وجود دارد که با روايت جمشيد و بوی بد دست او همسان است. اين دو روايت دربارة رستم است که يکی از اين روايتها اصلی و ديگری فرعی؛ دگرگون شدة روايت اصلی است.
روايت اصلی:
هنگامی که رستم زال ديو سپيد را میکشد و جگرش را بيرون میآورد، برای هميشه دست او بوی بد میگيرد(مردم و فردوسی: 212).
در روايت فرعی از آنجا که بوی بد دست برای راويان قابل درک نبوده، آن را به بوی بد دهان دگرگون کردهاند تا برای شنوندگان نيز طبيعی و قابل درک باشد:ود میدن زال خداوند او را میباد به سوی او رفت زيرا بوی بد او همه را از پای درمی(مينوی خرد: می
میگويند هنگامی که رستم برای نجات کاوس و يارانش به مازندران میرود و با ديو سپيد روبهرو میشود به اندازهای خشمگين میشود که با پنجة دست راست پهلوی ديو را میشکافد. پس از آنکه جگر ديو سپيد را برای سوزاندن و بهبود چشم کاوس و همراهانش بيرون میکشد، گوشة جگر ديو را به دهانش فروکرده و از خشم آن را میجود. پس از آزادی کاوس، گودرز هنگام صحبت کردن با رستم متوجه میشود که بوی بسيار بد و زنندهای از دهان رستم بيرون میآيد که ناشی از جويدن جگر ديو سپيد است(مردم و فردوسی: 211).
4) جمشيد از شدت درد در زير درختی به خواب میرود گاوی که در آن نزديکی است، به سوی او میآيد و در خواب بر روی دست او گميز(ادرار) میکند. جمشيد از خواب برمیخيزد و با تعجب میبيند که در اثر ريختهشدن گميز، دست او بهبود يافته، ديگر درد نمیکند و بوی بد نمیدهد(دستنويس م. او29: 3. 57-65؛ (Peršian Rivāyats:298: 30-40 .
وزان پس چو بر دست کردش نگاه عجب ماند از دست خود پادشاه
به دل گفت آن هرچهديدم بهخواب عيان گشت اکنون همه آن شتاب
(روايات داراب هرمزديار: 1/ 314/ 32-33)
در روايتهای زردشتی، گميز گاو باعث برطرف شدن بوی بد دست جمشيد میشود، اما در روايات شفاهی هنگامی که پزشکان از درمان بوی بد دست/ دهان رستم درمانده میشوند - از آنجا که رستم بيشتر وقتش را در حضور شاه و بزرگان میگذراند- تصميم میگيرند تا ترنجی از طلای ناب با سوراخهای ريز درست کنند و ميانش را که خالی است با مشک و گلاب پرکنند. رستم اين ترنج را هميشه در دست خود نگه میدارد تا بوی بد دست/ دهانش آشکار نشود و ديگران را آزرده نکند(مردم و فردوسی: 211-212) و به همين دليل هنگامی که به ميهمانی اسفنديار میرود:
و زآنپس بفرمود فرزنــد شــاه که کرسیّ زرّين نهد پيش گــاه
بيــامد بر آن کرسی زر نشـست پر از خشم بوياترنجی به دست
(شاهنامه: 5/ 344/ 625-626)
به روشنی آشکار میشود که اين اسطوره در انتقال از ادبيات زردشتی به فارسی دچار دگرگونی شدهاست. گميز که برای زردشتيان جنبة آيينی دارد، در جامعة اسلامی ايران نتوانسته جايگاه خود را حفظ کند و با بوياترنج جايگزين شدهاست.
در اثر همين پندار زردشتيان در نوشتار واژة «شاش»(گميز، ادرار) جانب احتياط را نگهداشتهاند و آن را در متن فارسی به خط پهلوی نوشتهاند:
به گرد اندرش گوسفندان چـران قضا را يکی گــاو آمـــد دوان
ستــاده به نزديـکی دست جم همی کـــرد šâš اَبـَــر آن الم
(روايات داراب هرمزديار: 1/ 314/ 21-22)
بنابر اين کردارشناسی اهريمن را میتوان در نمودار زير نشان داد:
پس از کردارشناسی اهريمن و ديوان در دزديدن خرد، فرّه، نور، روح و پادشاه، با توجه به پيشينههای آن و نشانههايي که در شاهنامه از خود به جای گذاشته، اين اسطوره را میتوان اينگونه بازسازی کرد.
نتيجهگيري؛ بازسازي اسطورة بوياترنج
کاوس در سرزمين دوزخی مازندران گرفتار ديوسپيد شده و نور چشمهای خود، نماد آسنخرد و فرّه ايزدی، را از دست دادهاست. رستم برای نجات کاوس به سوی اين سرزمين به راه میافتد. او در راه رسيدن به مازندران با مشکلات فراوانی روبرو میشود تا اينکه به سرزمينی خوش آب و هوا میرسد. رستم در آنجا به نواختن ساز و خواندن آواز میپردازد. زن جادو يكي از كارگزاران اهريمن- که ساز و آواز و آميزش را دوست دارد- با شنيدن آواز رستم، خود را بر او عرضه میکند. پس از آن رستم به راه خود ادامه میدهد تا به مازندران میرسد. او نخست، برای درمان چشمهای کاوس و بازگرداندن بينايي به او، بايد نور را از جگر ديو سپيد جدا کند تا کاوس بار ديگر خردمند و فرّهمند شود، تاج شاهی بر سر نهد و بر تخت شاهی بنشيند.
ديو سپيد، نور؛ خرد و فرّه، را بلعيده و به درون غاری تاريک رفته است. رستم وارد اين غار تاريک شده و با ديو به نبرد میپردازد. او ديو را بر زمين میزند و با خنجر شکمش را میدرد. سپس دست خود را در شکم ديو فرو کرده و جگر او را بيرون میکشد. رستم، نور؛ خرد و فرّه را به کاوس و نظم و آفرينش را به جهان بازمیگرداند و به اين شيوه پادشاهی را از اهريمن و ديوان میستاند، کاوس را به ايران بازمیگرداند و بر تخت شاهی مینشاند.
دست رستم پس از بازگرداندن نور و آزاد کردن کاوس، به دليل فرو رفتن در شکم ديو سپيد، دچار بيماری میشود و بوی بسيار بد آن مردم را آزار میدهد. او روی به بيابان مینهد و از مردم دوری میگزيند تا مبادا بوی بد دست او به مردم نيز سرايت کند و باعث بيماری آنها شود. پزشکان هيچ درمانی برای او نمیيابند. آنها عطردانی از طلا به شکل ترنج و با سوراخهای ريز برای رستم میسازند و درون آن را با عطر و گلاب پر میکنند.
رستم اين ترنج بويا را همواره در دست میگيرد تا بوی بد دستش آشکار نشود و ديگران را آزار نرساند. هنگامی که رستم به ميهمانی اسفنديار، شاهزادة ايران، میرود اين بوياترنج را در دست میگيرد تا بوی بد دستش باعث آزار شاهزاده نشود و همچنين نبرد خود با ديو سپيد را به او يادآوریکند.
يادداشتها
1- اوستايی: â-sna- xratvپهلوی: âsn-xrad
2- دينکرد مدن: ص 295، س20- 297، 5 ← بهار، 1375: 222-223.
3- اوستايی: gaoshô-srût- xrat پهلوی gōshân-srōd-xrad :
4- اين تقسيم بندی از خرد به ادبيات عربی و فارسی نيز راه يافته است، از جمله:
- تجارب الامم، ترجمة فارسی نهايها الارب: 314: « ... عقل دو نوع است: مطبوع و متعلّم. و به عقل مطبوع خالق متفرّد است، و عقل متعلّم مستفاد است از مطبوع و تعلم نتوان کرد الاّ به صحّت طبع.»
- کليله و دمنه، 28: « عقل دو نوع است: غريزی که ايزد حلجلاله ارزانی دارد؛ و مُکتـَــسَب که از روی تجارب حاصل آيد. و غريزی در مردم به منزلت آتش است در چوب و چنانکه ظهور آن بیادوات آتش زدن ممکن نباشد. اثر اين بیتجربت و ممارست هم ظاهر نشود و حکما گفتهاند که التجارب لقاح العقول. و هر که از فيض آسمانی و عقل غريزی بهرهمند شد و بر کسب هنر مواظبت نمود و در تجارب متقدمان تأمل عاقلانه واجب ديد آرزوهای دنيا بيابد و در آخرت نيک بخت خيزد».
- بسنجيد با بندهش: « آسنخرد و گوشان سرود خرد ... او را که اين هر دو است، بدان برترين زندگی رسد. اگر او را اين هر دو نيست، بدان برترين زندگی رسد. چون آسنخرد نيست، گوش سرود خرد آموخته نشود. او را که آسنخرد هست و گوش سرودخرد نيست، آسنخرد به کار نداند بردن»(بهار، 1375: 110).
5- با توجه به ابيات زير بيت تصحيح شد:
- که ديوان کنـد جمله خلقان تباه برد خلق عالم از آيين و راه
- نخست آنکه ده مرد و يک زن ورا نهادی چنين داد و آيين و راه
(روايات داراب هرمزديار: 2/ 208/ 3؛ 2/ 219/ 34)
6- نک: Modi, 1930: f.14
7- 1- اردشير اول، 224-240م
2- شاپور اول،220- 240م
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
3- هرمزد اول 4- بهرام اول 7- نرسی
270-271م 271-274م 293-302م
5- بهرام دوم 8- هرمزد دوم
274-279م 302-309م
6- بهرام سوم،
8- نک: Humbach-Skjaervo, 1983: 1-3 ؛ عريان، سعيد، 1382: 123-126.
11- آفرين پيغامبر زرتشت: 2. ← پورداود، 1377: 2. 217.
12- متن دينکرد(Madan, 1911: II. 816.13)= TYN'; gel
West, 1897: 9.22.7; clay؛ Sanjana, 1927: 9.21.7; clay ؛ تفضلی، 1344، ص92: گِل، متن= بهار، 1375: ص 193: «ظاهرا": TYB'; āhūg؛ ... بدان کناره، فرة کيانی به پيکر آهو شدن و از کاوس و از همة سپاه گريختن».
13- دينکرد مدن: ص815-817 ← بهار، 1375: 193- 194.
14- براساس ترجمة فارسی آن با نام تجارب الامم فی اخبار ملوک العرب و العجم، 97. اين مطلب در متن عربی نهايهالارب موجود نيست.
15- بازگرداندن نور يکی از بنيادهای اساسی اساطير مانوی است. در آغاز آفرينش مانوی، اهريمن، شاهزادة تاريکی به سرزمين روشنايی میتازد، در اين هجوم نيروهای تاريکی بر نيروهای روشنی چيره میشوند، انسان نخستين و همراهانش از اهريمن شکست میخورند و اسير ديوان میشوند. ديوان نور انسان نخستين و همراهانش را میبلعند، اين نور جذب دنيای تاريکی میشود و همواره در رنج و سختی به سرمیبرد. دوشيزة روشنی و مهرايزد نور را به او برمیگردانند و در داستان مازندران رستم نيز در هفتخان برای نجات کاوسکه نور چشم او به دست ديوان ربوده شده و در سرزمين تاريکی در دست ديوان اسير است با راهنمايی زال و رودابه و ياريگری رخش در تکاپوست. او با کشتن ديوسپيد و بيرون آوردن جگرش، نور زندانی شده در جگر ديو را به چشم کاوس برمیگرداند. در پايان کاوس را نجات داده و او را به سرزمين ايران بازمیآورد.
يکی از سرچشمههای داستان مازندران اين اسطورة مانوی است که تأثيرات بسياری براين داستان داشته است. نک: اکبری مفاخر، آرش، 1385: «رستم و دوشيزة روشنی»، مجلة دانشکدة ادبيات و علوم انسانی مشهد، س39، ش 152، صص 189-205.
16- در يکی از نوشتههای فارسی زرتشتی «نور» دقيقا" به معنای «فرّه» به کار رفته است:
«پرسش اينکه: خدای تعالی نور جمشيد را پس گرفت و به که داد؟ پاسخ: به سه رسد(بخش) نمود و يکی به مهرايزد داد و يکی به زرتشت سفنتمان و يکی به فرزندان زراتشت داد...»(کريستنسن، 1377: 285). و همچنين در ابيات زير نور و فرّه در معنايی مترادف به کار رفتهاند:
- به خرداد تهمورث ديوبنــد منش دادم و کردمش ارجمند
بدادم بدو خـره و ورج و نور بدادم دل و قوتش نيز زور
- از آن پس چو جمشيد فرخهمال بشد شاه بر هفتصد هجده سال
به ورج و خره و نور در وقت اوی نبد پيری و مرگ و هم سختروی
- جمشيد هفتصد سال پادشاهی راند به ورج و به نور و خره... .
(روايات داراب هرمزديار: 2/172/ 3-4؛ 2/ 286/ 32-33؛ 2/ 106/ 3).
19- ضحاک نيز در پايان جهان فرد بددينی که او را نجات میدهد، میبلعد(زند بهمنيسن: 9. 16).
كتابنامه
-